سام هندونه ای

یه روز منو بابایی تصمیم میگیرم یه هندونه بزرگ بخریم توشو خالی کنیم بشه شرتت یه هندونه کوچیکتر هم بشه کلاهت. مامانی همش نگران بود گریه کنی نزاری ازت عکس بگیریم ولی پر کوچولوی مامان خوشحال بود
 

روز اول


روزای اول دنیا اومدنت خیلی روزای سختی بود سام مامان خیلی گریه میکرد  بابایی هم خیلی زود تنهامون گذاشت رفت عسلویهخیلی روزای بدی بود




سام قنداقی